gototopgototop
صفحه اصلی -->> نمونه اشعار -->> کتاب اول : چکامه
Ulti Clocks content
 
شنبه
1397
ارديبهشت
1
 
امروز : شنبه
01. ارديبهشت 1397
5. شعبان 1439
21. آوریل 2018
ما 8 مهمان آنلاین داریم
mod_vvisit_counterامروز27
mod_vvisit_counterکل بازدیدها269177
با سلام . به وب سایت رسمی بهرام گودرزی خوش آمدید. در این سایت شما می توانید گزیده ای از آثار وی در زمینه های موسیقی و شعر را ملاحظه فرمائید . امید است که مقبول افتد . لطفا نظرات / پیشنهادات یاانتقادات خود را با ما مطرح فرمائید . قبلا از توجه شما قدردانی می شود . برگزیده ای از آثار موسیقی او را می توانید در بخش دریافت فایل به انتخاب دانلود کرده یا در قسمت پخش موسیقی بصورت آنلاین بشنوید . (بهتر است برای شنیدن فایلها .از اینترنت با سرعت مناسب استفاده شود.) اولین کتاب مجموعه شعر بهرام با نام "چکامه" شامل اشعار فارسی و لری به چاپ رسیده است . ضمنا کتاب دوم با نام "چامه" در زمستان 89 به چاپ رسید . در صورت تمایل به تهیه کتاب لطفاًدرخواست خود رااز طریق E-mail مطرح فرمائید. با تشکر .


کتاب اول : چکامه

 

ساقی و صهبا

 

چلچـراغ  آشـنايـي چون شب  دريــا شكست

شادماني در شبـاب و عشـق بي پـروا  شكست

انس و الــفت  بي مهابـا شـد كفن پوش زمان

مهــربانـي در ستـيـز مهـرورزي هـا  شكست

سايـبـان كـشتـي دل در دل طوفـان غـنـود

صد مغيـلان بر كف پا در غـم ليــلا  شكست

ريشـه هاي دل سپـردن رو به نـابـودي كشيد

رنگ يـاري در سكــوت سايـهْ شبـها  شكست

بيقــراري  از درون  بلـبـل شـيـدا  رهـيـــد

داغ  لالـه  در كويــر بي پـنـاهي هـا  شكست

دل تهـي شد از وجود رنـج بي فـرداي خويش

چون شهـابي در دل شب يكه و تنـها  شكست

باده نوشان تـرك جـام  و بادهْ گلگـون  شدنـد

چون صداقـت درسلوك ساقي و صهبـا شكست

قطـره هاي صـاف بـاران  شـد  گل آلـود غبـار

آسمـان شهـر مـا هـم  از دم  صـدرا  شكست

خود فریبـی در وجـودم لحـن شیـطانی گرفت

بر گمانم كين  سلامـت  در همـه دنـيا شكست

آشنـاي  دل غـريبــم آن كه  بـوي  غـربتـش

درد تنهـاييِ دل را بي هـي  و هـيهـا  شكست

آن نسـيم صبـح صحــرا كـز شمـيم  لاله بود

تنـدري شد كز غريـوش لاله  صحـرا  شكست

ذوق شعـرم از كلام  بـي تـفاوت خستـه شـد

بـس که شـور شـاعـرانه از ازل در مـا شکست

 

مهرِ انساني

 

هنـوزم در دلم عشـق وهنـوزم در تنـم جـاني

اگرچه زان  همه پيمان نمانده  عهد و  پيماني

به خلوتـگاه ناكامـم هنوزم  مهـر  تو  باقيست

دريـغ از  مهربانيها  كه شـد از  كف  به آساني

درون كوچــة  يادم  هنــوزم  ياد  تـو  مـانده

كه ميرفتي و چشمانت  سخن ميگفت  پنهاني

عليــرغم دل  تنگـم  وداعـت را  صلا  گفتـم

به  تو  گفتم  خداحافظ  و من غرق پشيمانـي

درونم  پُر زغوغائي كه  از  شور تو  بر پـا  بـود

و من بر آن گمان بودم كه اين غوغا توميداني

تو رفتـي و  دلـم در غـم گرفتار  بلائـي  شـد

بلائي كـز  طبيبـان هـم  نجويـد راه  درمانـي

مـرا  از خويشتـن رانـدي  به جرم مهرباني ها

چه بودم غير از اين جرمي كه باقهرم تو ميراني

برو هر جا كه مي خواهي دعاي من به همراهت

شكستي گر چه  قلبي را  كه بودش مهرِ انساني

تو را  بخشيده ام زيـرا  هنـوزم در دلـم  هستي

هنوزم من برآن عهدم تونامش هرچه مي خواني

 

اي دل

 

ایدل کجا توان شد دلخوش به یک پیامی
كو يار مهرباني تا  گويمش  سلامي
رفته ز ياد ياران درس وفا و ياري
گويا نمانده حتي از عاطفه كلامي
عهد مودت ايدل  شد بازي زمانه
در مكتب رفاقت كس را نشد مقامي
هم مسلكان ما را از وادي سلامت
بردند و بر گرفتند زيشان همه مرامي
روز سپيد ما را روشن به شمع كردند
زين كورسوي هستي روزم شده به شامي
بازيچة زمانم در دست خود فريبان
گاهي به وعده اي خوش در دعوت طعامي
از روزگار و عصرش هرگز گلايه اي نيست
بر من چنين خطا شد افكار پوچ و خامي
هرجا كه پا نهاديم دل در بلاي جان شد
از قيد جان رهيد و افتاده شد به دامي
دل را به تير مژگان هر دم هلاك كردند
در جرم اينكه هرگز بر كس نداده كامي
ما را به بزم شاهان بردند و شيوه دادند
اما كه شيوة ما  ره در  نشد  غلامي
محنت كشيده ايم ودرشام تار محنت
ايدل تسلسلي بخش بر انحناي جامي
مارا كشاكش دهر برچنگ حاسدان برد
شمشير ما شكست و مانده ازآن نيامي
خورشيد ما درخشيد اما ز سوي مغرب
گفتا كه عمر ما شد خورشيد روي بامي
اين روزگاروچرخش هرگز به كس نمانده
گيرم كه عمر فاني بر تو دهد دوامي
رفتيم و طي شد عمري درعالم بطالت
ترسم ز ما  نماند حتي نشان و نامي

 

 

ساقی

 

ساقی بده می زان جام الست
ما را برهان از هر چه که هست
من مست می دیدار توام
دیوانه ام و دیوانه و مست
منعم مکن ار دیوانه شدم
دیوانه از آن پیمانه شدم
جز مهر توام در دل نبود
جز تو ز همه بیگانه شدم
من عابدم و معبود منی
در هر دو جهان مقصود منی
غیر از تو مرا یاری نبود
تو هست منو تو بودی منی
ای ساقی جان در من بنگر
تا زنده شوم یکبار دگر
ای یاد تو در هر روز و شبم
در ذکر توام شب تا بسحر
از خود شده و پیدای توام
سرگشته ام و شیدای توام
فارغ شده از معنای همه
معنی شده در معنای توام
تو رحمتی و رحمان منی
تو مونس من تو جان منی
عمری که گذشت از لطف تو بود
هم عمر من و هم آن منی

 

دروغه

 

دروغـه گريـه هاي عاشـقانه
بيـان شعـروشـور شاعـرانـه
همه اين ناله ها و اشك و زاري
شده مُستمسك و نوعي بهانه
ديگه باور ندارم عشق پاكو
گريبان پاره هاي سينه چاكو
حقيقت مرده در خود باوريها
نمي يـابم درونـي دردنـاكو
كـلام عاشـقانه در كـتـابـه
مجازي بودن تصوير خوابه
حقيقت در وجود عشق موجود
هميشه يك سؤال بي جوابه
سراسر قصه هاي عشق ليلي
نه طوفان بوده نه دريا نه سيلي
وليكن در حكايتهاي مجنون
نوشته سوزوسازي بوده خيلي
شعار عاشـقي عين مجازه
تسلي بخش و حرفي دلنوازه
براي مــردم امـروز دنــيا
نوائي دلنشين و چاره سازه
خدايا عاشقان را ياوري ده
به حاجتهايشان دردآوري ده
كرم كن چون كرامات گذشته
به نيت هايشان خودباوري ده

 

بم در غم

 زلزلـه شد زلـزلــه اي بس عظیم
قهر طبیعت شد عذابی الیم
دست قضا زد به فضای زمین
در پی جانها بنمودی کمین
زلزلـه ای نیمه شب آغاز شد
بم پر غم گشت و پر از راز شد
شهر به یکباره بشد زیر و رو
هر که پی گمشده در جستجو
بم همه چون تپه ای از خاک شد
قله ای از درد اسفناک شد
خاک بشد بر سر پیر و جوان
از ستم و جور زمین و زمان
چاره فقط شیون و فریاد بود
در پی فریادرسی داد بود
دست دعا جمله سوی آسمان
می طلبیدند کمک زین و آن
شهر بلادیده همه خاک شد
نقشة بم از همه جا پاک شد
پیر و جوان زنده به گور قضا
جامه دران در غم و سوگ و عزا
سر به سر خاک زمین ناله شد
چشم جهانی همه خونپاله شد
ملت ایران همه در سوگ بم
در غم ارگی که شده ارگ غم
سوگ همه در غم همخانه بود
صحبت شمع و دلِ پروانه بود
صحبت یک زلزلـه  و بم نبود
حرف وجود غم و ماتم نبود
غمخور هم بودن و غمخوارگی
روز پریشانی و آوارگی
قطره به قطره من و تو ما شدن
موج خروشنده و دریا شدن
دست به دست هم و با همدلی
گفتن مولا مدد و یا علی
تا که بسازیم بم دیگری
تازه بنائی و دگر پیکری


یا علی

 زحـريم خسـتـة دل زنـم هـرشـبت صدائـي
كه به دردخسته جانها زكرم رسان دوائي
به كه اين چنين سخن را زصميم دل بگويم
به جزازكسي كه دارم ز ولاي او گدائي
به جهان چو پانهادم همه خوانده شد به گوشم
تــو و نام پرجــلالت كه علي مرتضــائي
زچه كس نشان بگيرم كه نداندت كه هستي
تو خدا نئي وليكن نه كه از خدا جـدائي
تـو بگو بجـز تو مـولا به كه اقتـدا كنم مـن
نبـود كسي بجـز تو كه تو اصل مقتـدائي
چو گشاده شد به نامت همه مشكلات عالم
به يقين بدم كه آري توهمان گره گشائي
تو تخـلص خـدائي تـو به عالـمي صدائـي
چو نشانــه ات گـرفتم تـو نشـان لا فتائـي
به لواي سرخ و سبزت كه بقاي كربلا شد
سر سجده مي نمايم كه تو بـاب كربـلائي
تـو به منزلـت رفيعي تـو به آخـرت شفيعي
تو قيـام آخرت را به جهـان زدي صـلائي
زپل صراط هركس كه گذشت و زوگذشتند
به گناهش اعتراف و به تو بودش آشنائي
همه عرفي از شهامت همه دادي از عدالت
زقضاوتـت چه گويم كه قضاوت خدائي
به درون سـيـنه هـركس غم تو نهـفـته دارد
نكند هـواي صيقل كه به سينه ها جـلائي
همة غم جـهان را اگـرم به سـينـه ره شــد
نبـود مـلالي ازآن كه زسـيـنه غـم زدائي
به هــواي دردمنــدي پي استـغــاثــه رفتم
که بيان و ذكر نامـت رهدم ز هـر بلائـي
تو يقين دين حـقي تــو صـراط مستـقيمي
تو ستون عرش وفرشي همه قرب كبريائي

 

آشنا

 تو كدام آشنائي كه چنين قرين جاني
به غم نيازمندان همه روحي و رواني
ز كدام ملك و شهري كه چنان فرشتگاني
نتوان وصف تو گفتن به زبان بي زباني
تو كدام آشنائي كه هزار ساله ياري
زكدام شهر عشقي كه غريب اين دياري
تو چو شبنمي به گلبرگ تو طراوت بهاري
تو نخوانده درس عشقي تو وجود صد نگاري
زتو درس معرفت را به زمانه ياد بايد
ز تو لطف بيكران را به كرانه داد بايد
تو حقيقت عياني كه گذشته از بياني
به زبان الكن من سخني مباد بايد
اگر اينچنين سرودم به نواي چنگ و عودم
ز تو درسها گرفتم به شمار تار و پودم
تو كه باوفاتريني ز ديار ما گذر كن
به خدا كه نقش رويت بنشسته در وجودم

 

استغاثه

 خدايا تو داني سراپا گناهم
به اشكم نبخشي ببخشا به آهم
اگر سرنوشتم چنين بوده يارب
چه بايد كه خود سرنوشتي سياهم
خدايا به جز تو پناهي ندارم
در اين سينه جز ناله آهي ندارم
من و غربت دل   من و بي پناهي
كه جز درگه تو پناهي ندارم
چه شبها كه بر سوگ دل ناله كردم
چه اشكي به گلبرگ جان ژاله كردم
كنم رو به كويت به صدق و صفائي
به صدق و صفاي تو دل واله كردم


بانگ چاووش

ساقي ام درياب از شب باقي
مست و مدهوشم   ساقي اي ساقي
در تو  ديدارم  تازه مي گردد
ازچه در صبري اركه مشتاقي
مست و مدهوشم
 برده از هوشم
بانگ چاووش  ايها الساقي
همچو مجنونم دل پراز خونم
مانده از عشقي  بر تنم داغي
اي نشاط انگيز  هان زجا برخيز
نغمه اي سركن  نغمه در باغي
تا كه حزن از دل  ره بدر جويد
وارهد بستان از دم زاغي

 

نفسِ َنفَس

پنجرة نفس شكست

در پي آه بي كسي

مرغك دل فسرد و مُرد

در هوس بي قفسي

پينه شده به خاك ره

عقدة انتظار من

هاله اي از عبور تو

مانده به خاطرم بسي

راه نفس گرفته شد

در طلب هواي تو

جز تو كه را طلب كند

زانكه تو نفسِ َنفَسي

در شب بي ستاره ام

حلقه به در زند مرا

شام سياه بي كسي

گرتو به دادم نرسي 

 

غم غُروَت   ( لری )

چَني غُروَت گِرونَه  وا غم دوري  زِ يارو
بُيويت  تا وِر کِنيم زينجِه که وِر کَنِن بِرارو

غم غربت و دوري ازياران چقدر  سنگين است.

بيائيد تا از اينجا کوچ کنيم که رفتند همة برادرانمان.

 

وِري سيت تا که دير نويَه روئيم زي   شَرِ غُروَت
که   اينجِه   اعتباري   نارَه   روز   و  روزيارو

بپا خيزيد تا  برويم از اين شهر غربت تا دير نشده.

که اينجا براي ما روز و روزگار اعتباري  ندارد.

 

روئيم   اُنجِه   که   بوئَه    بوئيامُو   زِش  اوما نَه
روئيم  دوو خاک پُر شُوکَت که پُربي دِش  سُوارو

به آنجائي برويم که پدربزرگ هايمان ازآنجاآمده اند.

به خاک پرشوکتي که پرزسواران شيردل است،

 

سِقتَ بام اِي وِلاتِم اي سِقَه  او دُوو تَنورِت
سِقَه او سوز لونيت بام سِقَه او کِشت و کارو

فداي   تو و  اون  دود  تنورت  اي ولايتم.

فداي آن سبزه زارهاي تو با کشت و کارهايت.

 

چَني   دِلتنگِم  نوني سو يار و او د يارو
کُلِ تَنور کِز   کِردِه  ز  هُول باد و  بارو

نمي دوني چقدر براي يار و  يارانم .

دلتنگم و براي کنار تنور کز کردن از سوز باد و بارون

 

 

بِرارّکَم   ( لری )

 

برارِکَم اي خُوشالِ  تونو او ديارِکَم
بيا سِي کو روزيارِ مِنُو  روزگارَکم

برادرم اي خوش بحال تو و اون ديارم . بيا ببين روزگار من و روزهاي منو


برارِکَم  غم گِر تَه  گَريُون  زارمِِـِه
برارکم کِي خَوَ ر داري زِ حالِ زارِکم

برادرم غم گريبانم را گرفته. برادرم کي خبر داري از حال زار من


برارِکم گَردِ غُروَت نِشِسَـه وِ سامُونِم
خُدا دوُنَه روزگارِم  بِيَه  شُومِ  تارِکَم

برادرم گرد غربت به سامانم نشسته . خدا ميداند روزگارم مثل شب تار شده.

 

برارِکم تا  سَوا  بِيم زِ  شَر و  ديار  خُوم
زِ يَک توچِسَ اصل و نَسل و تَمُوم تبارِکَم

برادرم تا از شهر و ديارم جدا شدم. از هم پاچيده شد اصل و نسل وايل و تبارم 

 

برارِکَم کُشتِمَه دَردِ دُوري و بي کسي
خُدا دُونَه گِرد زِ دَس رَتَه او اعتبارَکَم

برادر درد دوري و بي کسي منو کشته ،خدا ميدونه همه اعتبارم از دست رفته


برارِکَم اي سِقَه اُو گُلارَت که گُل وَنَه
بيا سِيلِم تا بُيوني تو رنگ گُلارَکَم

برادرم اي قربون اون لپاي گل انداخته ات ،بيا به ديدنم تا رنگ رخسار من رو هم ببيني


برارِکَم نومِه اي سُوت مِنوسِم زدرد دل
جون هالُوم بَشنو اي دَرديا بي شُمارَکَم

برادرم نامه اي از درد دلم برايت مينويسم ،جان دائي بشنو دردهاي بي شمار منو

 

بيا سي کو دِ ديارِکَم روزِگارِکَم حال زارِکَم
بيا سِي کو شُومِ تارِکَم بيشما رِکَم اي عُذارِکَم

بيا ببين ديارم روزگارم حال زارم ،بيا ببين شام تار بيشمارم اي عزيزم

 
افزودن به لیست علاقه مندیها
Add Site to FavoritesAdd Page to Favorites
Back to Top